گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 16 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

اولین سرم و آمپول

علی جانم چند وقته سرفه های عجیب غریب میکنه و حسابی منو نگران کرده. بارها دکتر هم بردم اولش دکترا شربت آموکسی سیلین 250 دادن و بعدش هم سفکسیم 100 نسخه کردند ولی کارساز نبود ، جالبه که دکتر متخصص گفت این آلرژیه فقط .خدای من اگه خانوم دکتر آلرژیه چرا بچم تب میکنه ..... دوباره چند روز پیش علی شدید تب کرد .(شنبه 23 فروردین93) زیر تب داشت می سوخت ... فقط گریه میکردم آخه نمی دونستم باید چیکار کنم . بردمش یه دکتر که مامانم می گفت دستش خوبه و مریضا زود خوب میشن . برای اولین بار همسری هم با من آمد دکتر ( تا حالا خودم تنهایی علی را می بردم دکتر و ...) آقای دکتر گفت این آلرژی نیست یه عفونت هست که ریه های بچه را هم درگیر کرده . برا همین 4 سرم نسخه کر...
28 فروردين 1393

سالگرد ازدواج

دیشب احمد و مهدی برا عید دیدنی اومدن خونه مامان ( ما هم عضو ثابت ) . همسری هم طبق روال همیشه تا دیر وقت سر کار بود ساعتای یازده بود که بایه جعبه شیرینی و یه شاخه گل اومد . بر من مباد بي توماندن بي توبودن بي تو خفتن بي تو رفتن سالروز باهم بودنمان مبارك همسر عزیزم گرامیداشت سالگرد عروسی گرامیداشت یکسال عشق ، اعتماد ، مشارکت ، تحمل و پشتکار است و البته تمدید آنها برای یکسال دیگر سالگرد ازدواجمان مبارک … هرروز با شوق ديدنت چشم ميگشايم و وقتي تو را در كنارم ميبينم دوست دارم بارها و بارها در برابر معبود زانو بزنم و سجده شكر كنم كه چون تويي را به من هديه داد سالروز آغاز با هم بودنمان مبارك تمام مسير راه از...
20 فروردين 1393

آخ جون مامانم

مامانم بعد سیزده روز پنج شنبه اومدن و علی فقط میگفت بریم خونه مامانم دلم براشون تنگ شده . ما هم از صبح رفتیم تا شب خونه مامان بودیم . مامان یه عالمه سوغاتی آورده بود که بیشترش برا علی بود . علی از لباس پلیس خیلی خوشش اومده بود . ممنونم مامان جون انشاالله همیشه صحیح و سالم باشید .   ...
19 فروردين 1393

سیزده بدر 93

بالاخره یه فرصتی پیدا شد که عکسای سیزده بدر را بزارم . امسال بر خلاف سالای دیگه که همه فامیل با هم می رفتیم بیرون ، همه تنهایی رفتن . میدونید چرا ؟ آخه مامانم نبود . ما هم تنها خونه موندیم .اذان که دادند به همسری گفتم بریم مزار باقریه . نماز را خواندیم . بعدش هم می خواستیم تازه نان بگیریم که همسری گفت بریم یه دوری بزنیم . همسری دوباره همون جاهایی را گفت که تا حالا بارها رفته بودیم . من پیشنهاد دادم بریم روستای ماخونیک . اما همسری گفت نمی دونم کجاست . برا همین به مصطفی زنگ زدم . داداشم گفت تازه رفته دنبال خانومش بیمارستان و صبح شیفت بوده . بعدش به ما گفت بیایید با هم برویم یه جا نهار را بزنیم بعد بریم ماخونیک . ما هم که برنامه خاصی نداش...
19 فروردين 1393

سال نو مبارک

این اولین پستی هست که در سال جدید می زارم . امیدوارم این چند روز رفته از سال جدید بهتون خوش گذشته باشه . تا لحظات سال تحویل داشتم کار میکردم و همسری هم دقایق پایانی سال خونه آمد و ساعتای 10 بود که رفتیم خونه مامان . از اونجا هم رفتیم خونه مادر بزرگ . مامانم و خاله فاطمه و همسرش قرار گذاشته بودن روز جمعه مسافرت ( یه جورایی ایرانگردی )خود را شروع کنن . داداشم هم می خواست بره مشهد . فقط ما موندیم و از روز جمعه شروع کردیم به عیددیدنی . صبح جمعه رفتیم محموداباد ، خونه مادر بزرگم و عمو ابراهیم . بعد صرف نهار خونه عمو برگشتیم و خونه دایی غلامحسین و خاله کبری رفتیم . شب هم رفتیم خونه خاله زهرا و آقا رضا پسر خاله زهرا بعد اونجا هم رفتیم خونه ...
5 فروردين 1393

مرور سال 92

یواش یواش داره سال 92 هم تموم میشه ، امسال براتون چه طور سالی بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ سال 92 با همه فراز و نشیب هایی که داشت سال خوبی بود . اول سال 92 همه خانواده خوشحال بودن که خانواده نامزد داداشم دارن میان خونمون ( برای آشنایی بیشتر خانواده ها )تا 13 فروردین بودن و قرار جشن عروسی را گذاشتند . اول خرداد بود که به خونه خودمون اسباب کشی کردیم و خودش یه عالمی داشت. تیرماه رفتیم مشهد برا عقد داداش و 16 تیر هم جشن عروسی بود. 17 رمضان بود که متوجه شدم باردارم و در همین ماه بود که عموی علی فوت کرد ( روحش شاد و قرین رحمت الهی باد) و 24 مرداد بود که کورتاژ شدم و ... آبان ماه بود که خانم دکتر جواب مثبت بارداریم را داد . پایان سال با تصادف همسری ک...
27 اسفند 1392

صدای پای بهار رو می شنوین ....

این مطلب را برای گفتن تبریک سال نو به همه عزیزانم گذاشتم با تقدیم کارت تبریک به پدر و مادر عزیزم که هستی ام را از آنها گرفتم و شرمنده محبتشان هستم که همیشه بی منت به من ارزانی می دارند به همسر عزیزم که بسیاری از روزهای خوش زندگیم را مدیون او هستم به خواهر و برادر عزیزم و خانواده محترمشون که در همه شرایط یاری گر من بودن و به عزیز و عمه های علی جونم و خانواده محترمشون با آرزوی سالی پر از برکت و سلامتی و به همه دوستای وبلاگیم که با نظراشون خیلی خوشحالم می کنند ...
27 اسفند 1392